سر کلاس بودم .ناظم ورق هایی آورد.در لحظه ی اول فکر کردم رضایت نامه ی اردویی خوب است ولی وقتی ورق به دستم رسید خیلی ناراحت شدم ،چون ... چون این ورق ها نه تنها مربوط به اردو نیست بلکه برنامه ی امتحان ماهانه است.از ته دل نه بلندی گفتم ،طوری که ناظم از در بیرون نرفته برگشت وتذکری جدی به من داد.چند ساعت بعد به خانه رسیدم وبرنامه را نگاه کردم تاببینم اولین امتحان چه امتحانی است؟

بقیه در ادامه مطلب


محکم بر سر خود زدم اولین امتحان فردا بود آن هم چه امتحانی !؟تاریخ ومدنی!

[فکر نکنم سپهر از هیچ درسی به این اندازه بدش بیاید.]

با خود می گویم:" زود بجنب زمان بر خلاف توست."رفتم پشت میز نشستم وسعی کردم تکلیف شبم را با  تمام سرعت بنویسم.بدبختانه آن روز تکالیف زیاد بود ودوساعت تمام را پای تکالیف گذراندم.بعد رفتم که چند تا سوال تستی را جواب دهم چهل تا را در سی دقیقه زدم.ساعت پنج  بعد از ظهر بود وتازه رفتم که تاریخ ومدنی را بخوانم .بعد از سه ساعت درس خواندن از خانه بیرون رفتم تا قدمی بزنم ،ساعت هشت بود ،به پارک نزدیک خانه مان رفتم.باد طوری می وزید که انگار می گفت:" بچه برو خانه ودرست رابخوان ! فردا امتحان داری "و صدای بلند کلاغ ها با صدای باد همراهی می کردو اضطراب من را چندین برابر می کرد .در راه برگشتن به خانه سوال ها و پاسخ ها را مرور می کردم.وقتی به خانه رسیدم ساعت نه بود .شام سبکی خوردم وبا خودم گفتم که  این قدر اضطراب نداشته باش وخوابیدم.صبح روز بعد...