چهار شنبه  بعد از انجام امورات خانه و صرف نهار با خانواده وشستن ظرفها و... روی زمین پهن شده و به قول مرحوم شاواجی (برای شادی روحش صلوات) کیف غذا مرا گرفته بود که سپهر گفت : مامان از حالا می گویم که نگویی دیر گفتی ، خانممان گفته :فردا حتما"میوه ی کپک زده ،خزه ،قارچ چتری که چی هایش [هاگ هایش]رسیده باشد و آب گلدان که گل مدتی تویش مانده باشد،بیاورید.

از آنجایی که این چیزها معمولا" نه شب به بعد یادش می آید ،خودش پیشرفتی عظیم بود.گفتم خوب نمی شد دو روز زودتر بفرمایید تا ما یک میوهای ،نانی  چیزی بگذاریم کپک بزند.گفت همین امروز به ما گفتند.میوه گندیده را از میوه فروشی ،خزه را از گل فروشی باید بگیرید.بد کردم زود گفتم؟

اگه حوصله دارید برید ادامه مطلب


هر چه یخچال را زیر وروکرده موردی یافت نشد بر روح سازنده ی یخچالمان که به آسانی  چیزی توی آن کپک نمی زند (نمی دانم دینش چی بوده)صلواتی فرستاده وناگهان یک نقطه کپک روی یک شیشه مربا یافتم .مژهشیشه را در جای گرم گذاشته به امید رشد کپک.

در اینجا مینا خانم وارد شده و فرمودند :این کارها چیه ؟خدا این غذا ها (فکر نکنم توی عمرش به مربا لب زده باشد.)را به ما داده تا استفاده کنیم!خیلی کارتان بد است.بعدش هم یک جنگ لفظی روزانه بین فرزندان روی داد.

مینا کتاب علومش را آورد ببیند آزمایش من چقدر خوبه !مامان بیا بخوان!(هنوز سواد خواندنش کامل نشده)آزمایش را برایش خواندم :چند تکه یخ یک اندازه را توی چند لیوان در جاهای مختلف "کلاس" بگذارید ببینید کدامشان زودتر آب می شود.

گفتم :خوب بفرما اینم یخ شما این هم لیوان.

 سری به سوپری سرکوچه زده وگفتم:نان مرجوعی ،میوه کپک زده ،قارچ کهنه  وکلا" مواد گندیده ندارید ؟

نه حاج خانم ما همه ی جنسامون تازه ی تازه اند.

وقتی اصرار من را دیداز توی سطل آشغال یک لیمو شیرین نیمه  گندیده  توی کیسه فریزر گذاشت و تقدیم کرد.بعد گفت :خودتان نان خشک ندارید ؟

گفتم: آخه سنگک یکی هفتصد تومان را کی نان خشک می کند.

از سوپری بیرون آمدم رفتم سنت دیدار با مادر رابه جا آورم که لابه لای موزاییک های جلوی در خانه شان کمی خاک و بله خزه دیدم .هورادیدیم لیسانس زیست شناسی و تدریسش بدردمان خوردنیشخند.فوری به سپهر زنگ زدم با یک چاقو وکیسه فریزر آمد .همانجا هاگدانهای خزه را نشانش دادم .

کلی شیشه های مادرم راگشتم تا مقداری کپک یافتم .(به روح سازنده ی ایرانی صلواتی تقدیم نمودم.)

یک قارچ را لای کیسه فریزر پیچیده و در جای تاریک و مرطوب گذاشتم.

گفتم: حالا اصلا" اگه نبری چی می شه؟

نه! خانممان گفته حتما" بیاورید.