نمی دانم چطور شد وسط امتحانها سپهر یادش آمد ماجرای پیروزیشان بر کلاس بغلی را تعریف کند.چون  مشغول خواندن کتاب داستان یا درس ویاتست زدن بود.(مینا هنوز "خوا " را نخوانده خودم هم موقع نوشتن شک می کنم "خواندن" را بنویسم یا نه؟)این هم خاطره ی سپهر:(البته توی ادامه ی مطلب)


یک عده بچه قلدر های پنجم سه ، بچه ضعیف های کلاس ما را می زدند ما هر چی به ناظم می گفتیم گوش نمی کرد.زنگ تفریح قبلی باز هم بچه ها را اذیت کردند .من هم یک نقشه کشیدم دادم بغل دستیم واون هم کپی کرد (از روش چند تا نوشت وکشید)وتوی کلاس پخش کردیم.

زنگ تفریح ما قدبلندها جلوی دید ناظم را گرفتیم بقیه هم منتظر ماندند. طبق معمول به بچه های ما حمله کردند همه ی بچه ها شروع به زدن مزاحم ها کردند وقتی ناظم آمد طبق نقشه ی قبلی ما خودمان را شل می کردیم تا آنها ما را بزنند .زنگ که خورد ناظم برای کاری به کلاسمان آمد و باز هم طبق نقشه همه با هم گفتیم کلاس پنجم  سه، ما را کتک می زنند و  این بار گفت رسیدگی می کنم وچند لحظه بعد از کلاس بغلی صدای دعوای ناظم وبعدش معلمشان می آمد.

اینجا مقادیر فروانی قند توی دل سپهر آب می شد.مامان ،حالا آن که از همه قلدر تر ومردم آزار تر بودما را که می بیند سلام می کند وقتی یک بسته خوراکی می گیرد دستش را جلو می آورد به همه ی ما تعارف می کند.