دو هفته پیش که داشتم مینای سرماخورده را دکتر می بردم توی دلم می گفتم: خداکند باقرص وشربت قضیه حل شود.مینا هم تکرار می کرد من می دانم باید آمپول بزنم .خودم می دانم و چشم هایش پر ازاشک وترس می شد.وقتی دکتر برایش آمپول ننوشت.نفس راحتی کشیدم.

سپهر را که دکتر می بردم برای هیچ کداممان مهم نبود که آمپول بدهد یا نه چون سپهر با افتخار و غرور تمام درد آمپول را تحمل می کند و چیزی نمی گوید.دکتر باز هم آمپول نداد.

امروز که مامان را دکتر می بردم دائم دعا می کردم آمپول بدهد .چون مامان می گفت تا آمپول نزنم خوب نمی شوم ومن هم  فکر می کردم  اگر  آمپول تقویتی هم بدهدخوب است.دکتر پرسید آمپول می زنید.مامان متوجه نشد .من :نیشخندبله بله.