یک قلمه ی بلند سپیدار بود .

یک نهال آینده  بابرگهای لغزنده  برگهایی درباد رقصنده

قلمه را از باغ جدا کردم.ازبالای استخر تا دم درخانه دست خودم بود .باپدرم توی پیاده رو کاشتیم و هرروز آبش دادیم.وقتی درسم تمام شد .درخت پر شاخ وبرگی بود دل هر رهگذر را می ربایید. از پنجره اتاق از بالکن از توی حیاط  به قول دکتر صانعی استاد سیستماتیک گیاهی رقص برگهایش راتماشا می کردی و می رفتی توی عوالم.قدرت نمو زیادی دارند ولی خیلی خودشان را در خاک محکم نمی کنند.فقط می خواهند بالا بروند.

ازدواج کردم ورفتم.هرسال بادهای بی رحم پاییزی خم ترش می کردند.وقتی رفتیم ، می دانستم که دیگر برای زندگی به همدان برنمی گردم.یک شب مادرم زنگ زد وگفت باد درخت جلوی خانه را از ریشه درآورده.همان بادی که توی برگهایش می پیچید و آن را به وجد می آورد؟همان بادی که عاشقش بود،پاییز برگهای خشکش را می برد،بهار بارورش می کرد،دانه های پنبه ای اش را به کوچه های دیگر می برد؟همان باد ریشه کن کردش .