یک روز که مدیری زنگ زده بود گفت:از نجیبه خبر دارید؟گفتم :نه . گفتکوچه باغ:خیلی ناراحت است . گفتم مگر بعد از چند سال با مرگ مادرش کنارنیامده؟گفت:امسال پدرش فوت کرده .می دانم که باید برگهای زرد بریزند تا برگهای سبز برویند اما دراین مورد خیلی دلم می خواست که این برگ سبز نریزد.