خدا نکند بچه ها فیلم یاکارتونی ببینند که در آن یک پدر بزرگ مهربان باشد.اشک چشمهای سپهر را پر می کند مینا هم می پرسد مامان چرا ما اصلا" پدر بزرگ نداریم.من هم می گویم چون هردو قبل از ازدواج من وبابا فوت کرده اند.چرا ؟یکی سکته کرد یکی هم سرطان گرفت.(قبلا" باید معنی فوت ،سکته وسرطان را توضیح می دادم.)خوب آخه چرا؟ هر آدمی یک روزی به دنیا می آید یک روزی هم می میرد.و...

به یاد پدر بزرگهای خودم می افتم .مادرم که در چهار سالگی یتیم شده بود وهنوز که هنوزه افسوس نداشتن پدر را می خورد.پدر بزرگ پدریم یعنی امین اله امینی همان که باعث شد فامیلی من امینی باشد.به او بابا می گفتیم.وقتی از آبادان به تهران می آمدیم فکر می کردم اصلا" او مرا نمی شناسد .(گوشش سنگین شده بود) وقتی جواب حرفها و سوالهایم را نمی داد می گفتم توی گوش بابا مارمولک رفته؟! وشاید واقعا" هم نمی شناخت یک نوه ی کوچک آن هم از نوع دختر! من ده ساله بودم که فوت کرد سال پنجاه وهفت درست زمانی که شهدای انقلاب را در بهشت زهرا به خاک می سپردند .