خوب دوست من یادداشت گذاشته وخواسته در کنار آشپزی از بچه ها هم بنویسم.

پریروز از اون جمعه هایی بود که نوبت ما بود .بچه ها حسابش را دارند این دفعه نوبت دایی  است که خانه ما بیایند یا نوبت ماست که برویم خانه ی دایی. خلاصه بعد از چند هفته برادرم با اهل وعیالش که شامل خانمش، پسرش آرش  (هفت ماه از سپهر کوچکتر)و دخترش مه سیما (سه ماه از مینا بزرگتر )می باشند به خانه ما آمدند. سپهر وآرش بدجوری باهم جورند و مینا ومه سیما مثل دوتا دختر کلاس اولی با هم جور و رقیبند.   دختر خانمها نوبتی موهای من را درستکلافهمی فرمودند.مه سیما می گفت قبول نیست مینا بیشتر درست کرد ومینا می گفت که مامان خودمه وهر دوگریه می کردند وناراضی بودند. به جز من ناراحت  بقیه  می خندیدند خلاصه کلی قلقلک شان دادم واز زیر دست شان فرار کردم.