قرار شد گاهی به مدرسه بروم.اولش نمی خواستم قبول کنم ولی وقتی همکار سابقم روبرویم نشسته بود ونگاهم می کرد و می گفت حالا مدرسه رنگ گرفت نتوانستم رد کنم.(خب ما اینیم دیگهمژه)

دیروز سوار مترو شده بودم بایک دسته نرگس برای همکارم .حالا چه جوری توی ازدحام نرگس را از له شدن نجات دادم بماند و مهمتر اینکه توانستم بشینم.خلاصه یک نفر هم به زور کنار ماخودش راجا داد وراه افتادیم.هرچند به تلافی ساعت شش صبح وهوای تاریک بیرون زدنهای قبل` ساعت هشت از خانه درآمدم ولی هنوز خیلی ها صبحانه نخورده بیرون زده بودندحداقل بوی دهانشان که اینطوری بود".سرم را انداختم پایین نرگس را بو کردم."بغل دستی هم که چسبیده به من نشسته بود برای بغل دستیش ماجرای دوستش را تعریف می کرد که می خواسته امروز جرش بده ولی مامانش گفته که نه و..".سرم را انداختم پایین نرگس را بو کردم."یک خانم جوراب و...می فروخت سرم را بالا گرفتم چشمم به لباسهای ... قرمز رنگ روی دستش افتاد یاد ... افتادم "سرم را انداختم پایین نرگس را بو کردم ."خلاصه بعد از خط عوض کردن  وماشین سواری وپیاده روی (چقدر مدرسه نزدیک بود!دو تا ماشین دوتا مترو)رسیدم مدرسه ی سابق وارد دفتر شدم بین سه چهارتا از همکارا نرگس را به همان که می خواستم دادم  .بعد رفتم دفتر مدیر و مشغول بودم که دیدم همکارم نرگس را آورد و به خانم مدیر داد ."سرم را انداختم پایین ونرگس را بو کردم."