نجیبه زنگ زد .گفتم:باز هم از ت مطلب بنویسم.گفت :باشه خانم .البته قرار شد اسمش را با عینک دودی بنویسم که شناخته نشود .مدیری هم زنگ زد وبعدش آدرس وبلاگش راداد که وبلاگ مربوط به محل کارش بود وتوی لینک دوستانم گذاشتم.             خلاصه شوق زندگی دو رسید. اوایل فکر می کردم چرا یک دختر با یک جفت عصا اینقدرپشتکار دارد .بعد پدرش رادیدم که هروز اورا سوار دوچرخه اش میکند وباشوق واشتیاق به مدرسه می آورد.