وقتی با مترو از مدرسه بر می گشتم همه ی آدمها شکل هم بودند یا حد اقل هر چندین نفر شکل هم.انگار مادر دانش آموز... جلویم نشسته بود خیلی شبیه ش بود .آرایش هم کرده بود لباسش هم مرتب  بود .پس تسلیم شد ! صبح گفت :یه نفر معرفی کردند گفتند به زنهای بی سرپرست کمک می کنه رفتم پیشش گفت یه ذره به خودت برس...مثل اینکه زیادی به خانم روبه رویی نگاه کردم.

عجب این دختر که لباس زیر می فروشه هم که شکل ... ای بابا بهتره کتابم را درآورم سرم را بندازم تو کتاب