امروز با عجله براى خرید رفتیم و به سرعت با جا انداختن بعضی اقلام لیست خرید توی صف صندوق ایستادیم بعد تو صف گارانتی وقتی چشمم به بسته هایی که برای افطار مشتری ها آماده می کردند هرچند ساده بود هوس خوردنشان را کردم ولی یادم افتاد که برنج را نپختم و بچه ها منتظر ما هستند تلفن زدم و قرار شد بچه ها ترتیب کارها را بدهند هنوز ربع ساعت به اذان مانده بود که رسیدیم وباهم کارها را انجام دادیم.

فکر می کردم وقتی سیر شوم منظره ی افطاری یادم برود ولى هنوز چشمم پشت سر اون چیزهایی هست که در این چند ساله حتی به خریدش هم فکر نکردم!