دیشب زن دایی زنگ زده بود و برایم پیغام گذاشته بود .صبح زنگ زدم .سلام و احوال پرسی کردیم و هجوم خاطرات از گوشه کنار مغزم !

تابستان های همدان ، سه ماه از جنگ زدگی که خانه ی آن ها بودیم ، باغ دایی وسرطان دایی ...

عمه هم زنگ زده من خانه نبودم .وقتی بچه بودم به عمه فرخنده "عمه دور سرت بگردم "می گفتم .چون تا مرا می دید همین را می گفت.گوشی را بر می دارم شماره اش را می گیرم ، الو .عمه می گوید :جاااان ، خاطرات دست بردار نیستند.سال های کودکی ، آبادان باغچه ی سرسبز عمه اینا توی منازل پتروشیمی ، شوهر عمه ی گریان کنار تخت پدرم  و مرگ او قبل از پدرم

می خواهم خورشت بامیه درست کنم.جلوی چشمم :زن هایی که سر ورویشان را با یک شال بزرگ مشکی بسته بودند ، یک گونی را بساط فروش می کردند و روی آن بامیه می چیدند و دانه ای و بسته ای می فروختند.مامان چانه می زد و من منتظر بودم تا  ساکش را از میوه و سبزی و ... پر کند سر دوش بگذارد و توی گرما عرق کنان از بازار برگردیم.

این سر چه قدر خاطره دارد !